تبليغاتX
قابیل توبه می کند
 

 

 

گاهي به خواب مي­رود

گاه بلند مي­شود و روبه قبله پارس مي­کند

سگِ بيمار 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 3:25 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 نه بلبلی می بینم در این شهر

نه حتی تک درختی که در شاخه اش گنجشکی بق کرده باشد

آوازش  پیش کش

 

نه معشوقه ای دارم

و نه حتی کسی که بهش بگویم دندانم درد می کند

یا موهایم هر روز می ریزد در خیابان                 کچل می شوم

 

مجبورم کنار دیوار بتنی بایستم و  به سایه  ام بگویم: دوستت دارم/ برو گم شو/ لعنتی/ دیگه دوستت ندارم عزیز/ اح  بس کن دیگه

 

بعد می گویند چرا شاعر خوبی نیستی

 هیچ کس نمی داند من هیچ گهی نیستم

 

 ........................................................................................................................................

نشریه الکترونیکی:ستون خوانندگان: ما به یک آخوند ساده نیازمندیم سر بزنید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 3:14 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

جلسه نقد مجموعه داستان رویاهای بیداری با حضور نویسنده کتاب: محمدرضا گودرزی و منتقدین محترم: سیدمهدی موسوی نژاد و زهره  میرعارفین بر گزار می گردد

زمان: پنج شنبه ۶ بهمن ساعت ۱۶

مکان: قم. خیابان صفاییه. کوچه ۲۱. فرعی اول دست چپ. مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 6:16 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

مي­خواستم به يادت باشم

هر روز

از ساعت يازده و پنجاه و يک دقيقه تا يازده و پنجاه و دو دقيقه

 

مي­دانم چقدر خوشحال مي­شدي

 اگر مي­دانستي يک شاعر يک دقيقه به يادت سکوت مي­کند

کاش مي­دانستي

 هر روز  بيست و چهار ساعت و پنجاه و نه ثانيه دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 6:37 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

مي­گويم: دوستت دارم

فکر مي­کني حرفِ سياسي مي­زنم

 

 

 تو نمي­داني

حتي بلدزرها هم شب­ها به چشمي فکر مي­کنند

که درخشان است

 

 

پس وقتي حرفِ سياسي مي­زنم

بدان که دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:28 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

روزها به چشم  های سیاه تو فکر می کنم

شب ها

به تراکتور خسته ای

 که در  وسط مزرعه ی گندم  آرامیده است

 

  فردا می خواهم به تشییع جنازه ی خودم بروم 

 می آیی؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 4:36 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

۱

پیراهن سیاه را

که  دوخت برای خدا

وقتی آفتاب در کربلا به خاک افتاد

 

 

 

 

 

 

 

۲

آه

ظهر روز دهم

آه

 

 

 

 

 

 

۳

اسب ها تاختند و رفتند

یا

                   ح                   س

         ی

                         ن

 

 

چه گونه جمع کند روی بوریا

 اینها را زینب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 2:28 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

نگران بمبی هستم

که در گوشه ی قلبم کاشته ای  و

نرفته ای

ده

نه

هشت

هفت

...

 

 

احتیاط کن

تروریست عزیز

 اگر در آغوشت بترکم

عشق سرنوشت دیگری خواهد داشت

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 6:17 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

ابراهیم و موسی

مجادله می کنند

بر سر زلیخا

در لایه های زیرین متن مقدس قرآن کریم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 1:14 توسط ا. اکبری دیزگاه |





 دعوا می کند با امام رضا

دخترک

: چرا عروسکم را شفا ندادی؟



+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:59 توسط ا. اکبری دیزگاه |







صبح امروز

غسل جنابت                          نه


غسل میت کردم


وقتی شب خواب رفتن ات دیدم.








....................................................................................................................

داستان ظلمت نفسی را در اینجا ببینید

http://balkon.ir/weblog/?p=396

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 15:54 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

نه از تو خبری شد

نه از هیچ کس دیگر

بلند شوم

آشغال ها را بگذازم دم در

 

 

شاید

 گربه ای در کوچه باشد

شاید

 

........................................................................................................................................

 

کارگاه شعر و داستان بر گزار می گردد

سه شنبه ها ساعت ۶            کارگاه شعر

چهار شنبه ها ساعت ۶          کارگاه داستان

 

مکان: قم- خیابان صفاییه کوچه ۲۱- فرعی اول دست راست - معاونت فرهنگی هنری دفتر تبلیغات

             ضمناْ شرکت برای عموم آزاد می باشد.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 7:34 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

گیج کرده

همه ی دکترهای شهر را

ضربان قلب من

آنها نمی دانند

که

 

 

 متخصص قلب من                       تویی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:56 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

کلید را می چرخانم

در را باز می کنم

می آید غبار از سر و رویم می تکاند

بعد آرام آرام

به آغوشم می کشد

 

تنهایی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 10:42 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

تو رفته ای و

 

من   به  هر  کتاب مقدسی استخاره می کنم

می گوید:

" دوست داشتن بی فایده است"

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 10:13 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

مرض قند گرفتیم

از فرط شرب شربت آبلیمو

 

پس

کی

می آیی

آقا؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:41 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

از کندن کوه منصرف شد

مشغول دل کندن است

 

 

فرهاد

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 2:33 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

وقتی که نیستی

احساس گاوی را دارم

به درختی بسته شده است در حیاط  کشتار گاه

 

گاهی ماغ می  کشد

گاهی شاخ به شاخه ها می ساید

 

او نمی داند که عشق قصاب است

تو که می دانی            اما جواب نمی دهی.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 4:11 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

 

 ۱

هیچ وقت نگاهم نکردی

 

 سالهاست نشسته ام

 

 جلوی آینه 

 

چشم چرانی می کنم

 

 

۲

مثل دکمه ای به شلوارم می دوزم

تو را

با نخ سرخ ابریشمی

با سوزنی نازک

 

تا هیچ سوراخی آسیب نبیند

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 8:0 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

ابرها زیر چتر تو می بارند

 

تنها من نیستم

 

که خیسی ات را دوست دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:25 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

آغوشت غاری است

وسوسه می کند

همه را برای پیامبر شدن

 

من فقط می خواهم چهل روز عبادت بکنم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 4:3 توسط ا. اکبری دیزگاه |





شب زنده دار تر

از  تير چراغ برقم


حاجت ام را نمي دهي؟





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 15:33 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

۱

به شکار کبوتر می رود

شاعر

برای بالشی که  تو سرت را        رویش بگذاری

 

 

 

۲

آفتاب نمی تابد

حتماْ

پرده را کشیده ای

 

 

 

۳

نمی گویم : خدا حافظ

هم از خدا می ترسم

هم از رندی حافظ .

 

 

 

 ......................................................................................................

  و داستانی بخوانید در خرده روایت ها

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 5:13 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

 

بلند می شود و می نشیند روی تختخواب

چشم هایش را می مالد و  زل می زند به ماه کامل

از پشت لکه ای برشیشه ی پنجره

 

که دورمانده است از چشم زن اش

 

در خانه تکانی پیش از عید

 

 

 

.........................................................................................................................................

 

و داستانی بخوانید از این جانب:http://dastan88.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 7:43 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

 

 گاهي با ستاره ها بازي مي کند

گاهي  ماه و خورشيد را مي گيرد

و گاهي هم زمين را مي گيرد و هي تکان مي دهد

 

 

 خيلي وقت هاهم آدم ها را به جان هم مي اندازد

و مي نشيند تماشا مي کند

 

 

فکر مي کنم خدا هم

از تنهايي حوصله‌اش سر مي رود

 

گاهي

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 0:57 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

حمله کردند و

 گرفتند پیراهنم را پاره کردند

از جلوِ

از عقب

از راست

از چپ

 

 

حتی می خواستند شلوارم را هم در بیاورند

 

 

آن ها اشتباه می کردند

آن ها واقعا فکر می کردند

 

 

من یوسف هستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:28 توسط ا. اکبری دیزگاه |


 آن سيب زميني که ديروز ظهر 

هنگام خرد کردن‌اش

دستت بريده شد


شايد عشق من باشد


چه مي شود کرد

با معشوقه هاي معاصر


به جاي پوست گرفتن از ترنج يا پرتقال

سيب زميني پوست مي گيرند

  يا پياز خرد مي کنند.



+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 5:54 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

به  احترام تو

خم می شوم و کلاه از سر  بر می دارم

حالا نوبت توست

 

گره روسری ات را

باز می کنی؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:51 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

این هم تصویری از دیزگاه ما

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 6:33 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

تبر را به زمین می اندازد و

پای بت زیبا می افتد و

های های گریه سر می دهد

ابراهیم

 

 

 

  و چند خرده داستان بخوانید در خرده روایت ها http://dastan88.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 1:32 توسط ا. اکبری دیزگاه |