گاهي به خواب ميرود
گاه بلند ميشود و روبه قبله پارس ميکند
سگِ بيمار
نه بلبلی می بینم در این شهر
نه حتی تک درختی که در شاخه اش گنجشکی بق کرده باشد
آوازش پیش کش
نه معشوقه ای دارم
و نه حتی کسی که بهش بگویم دندانم درد می کند
یا موهایم هر روز می ریزد در خیابان کچل می شوم
مجبورم کنار دیوار بتنی بایستم و به سایه ام بگویم: دوستت دارم/ برو گم شو/ لعنتی/ دیگه دوستت ندارم عزیز/ اح بس کن دیگه
بعد می گویند چرا شاعر خوبی نیستی
هیچ کس نمی داند من هیچ گهی نیستم
........................................................................................................................................
نشریه الکترونیکی:ستون خوانندگان: ما به یک آخوند ساده نیازمندیم سر بزنید
جلسه نقد مجموعه داستان رویاهای بیداری با حضور نویسنده کتاب: محمدرضا گودرزی و منتقدین محترم: سیدمهدی موسوی نژاد و زهره میرعارفین بر گزار می گردد
زمان: پنج شنبه ۶ بهمن ساعت ۱۶
مکان: قم. خیابان صفاییه. کوچه ۲۱. فرعی اول دست چپ. مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات
ميخواستم به يادت باشم
هر روز
از ساعت يازده و پنجاه و يک دقيقه تا يازده و پنجاه و دو دقيقه
ميدانم چقدر خوشحال ميشدي
اگر ميدانستي يک شاعر يک دقيقه به يادت سکوت ميکند
کاش ميدانستي
هر روز بيست و چهار ساعت و پنجاه و نه ثانيه دوستت دارم
ميگويم: دوستت دارم
فکر ميکني حرفِ سياسي ميزنم
تو نميداني
حتي بلدزرها هم شبها به چشمي فکر ميکنند
که درخشان است
پس وقتي حرفِ سياسي ميزنم
بدان که دوستت دارم.
روزها به چشم های سیاه تو فکر می کنم
شب ها
به تراکتور خسته ای
که در وسط مزرعه ی گندم آرامیده است
فردا می خواهم به تشییع جنازه ی خودم بروم
می آیی؟
۱
پیراهن سیاه را
که دوخت برای خدا
وقتی آفتاب در کربلا به خاک افتاد
۲
آه
ظهر روز دهم
آه
۳
اسب ها تاختند و رفتند
یا
ح س
ی
ن
چه گونه جمع کند روی بوریا
اینها را زینب.
نگران بمبی هستم
که در گوشه ی قلبم کاشته ای و
نرفته ای
ده
نه
هشت
هفت
...
احتیاط کن
تروریست عزیز
اگر در آغوشت بترکم
عشق سرنوشت دیگری خواهد داشت
ابراهیم و موسی
مجادله می کنند
بر سر زلیخا
در لایه های زیرین متن مقدس قرآن کریم
دعوا می کند با امام رضا
دخترک
: چرا عروسکم را شفا ندادی؟
صبح امروز
غسل جنابت نه
غسل میت کردم
وقتی شب خواب رفتن ات دیدم.
....................................................................................................................
داستان ظلمت نفسی را در اینجا ببینید
http://balkon.ir/weblog/?p=396
نه از تو خبری شد
نه از هیچ کس دیگر
بلند شوم
آشغال ها را بگذازم دم در
شاید
گربه ای در کوچه باشد
شاید
........................................................................................................................................
کارگاه شعر و داستان بر گزار می گردد
سه شنبه ها ساعت ۶ کارگاه شعر
چهار شنبه ها ساعت ۶ کارگاه داستان
مکان: قم- خیابان صفاییه کوچه ۲۱- فرعی اول دست راست - معاونت فرهنگی هنری دفتر تبلیغات
ضمناْ شرکت برای عموم آزاد می باشد.
گیج کرده
همه ی دکترهای شهر را
ضربان قلب من
آنها نمی دانند
که
متخصص قلب من تویی
کلید را می چرخانم
در را باز می کنم
می آید غبار از سر و رویم می تکاند
بعد آرام آرام
به آغوشم می کشد
تنهایی
تو رفته ای و
من به هر کتاب مقدسی استخاره می کنم
می گوید:
" دوست داشتن بی فایده است"
مرض قند گرفتیم
از فرط شرب شربت آبلیمو
پس
کی
می آیی
آقا؟
از کندن کوه منصرف شد
مشغول دل کندن است
فرهاد
وقتی که نیستی
احساس گاوی را دارم
به درختی بسته شده است در حیاط کشتار گاه
گاهی ماغ می کشد
گاهی شاخ به شاخه ها می ساید
او نمی داند که عشق قصاب است
تو که می دانی اما جواب نمی دهی.
۱
هیچ وقت نگاهم نکردی
سالهاست نشسته ام
جلوی آینه
چشم چرانی می کنم
۲
مثل دکمه ای به شلوارم می دوزم
تو را
با نخ سرخ ابریشمی
با سوزنی نازک
تا هیچ سوراخی آسیب نبیند
ابرها زیر چتر تو می بارند
تنها من نیستم
که خیسی ات را دوست دارم
آغوشت غاری است
وسوسه می کند
همه را برای پیامبر شدن
من فقط می خواهم چهل روز عبادت بکنم
شب زنده دار تر
از تير چراغ برقم
حاجت ام را نمي دهي؟
۱
به شکار کبوتر می رود
شاعر
برای بالشی که تو سرت را رویش بگذاری
۲
آفتاب نمی تابد
حتماْ
پرده را کشیده ای
۳
نمی گویم : خدا حافظ
هم از خدا می ترسم
هم از رندی حافظ .
......................................................................................................
بلند می شود و می نشیند روی تختخواب
چشم هایش را می مالد و زل می زند به ماه کامل
از پشت لکه ای برشیشه ی پنجره
که دورمانده است از چشم زن اش
در خانه تکانی پیش از عید
.........................................................................................................................................
و داستانی بخوانید از این جانب:http://dastan88.blogfa.com/
گاهي با ستاره ها بازي مي کند
گاهي ماه و خورشيد را مي گيرد
و گاهي هم زمين را مي گيرد و هي تکان مي دهد
خيلي وقت هاهم آدم ها را به جان هم مي اندازد
و مي نشيند تماشا مي کند
فکر مي کنم خدا هم
از تنهايي حوصلهاش سر مي رود
گاهي
حمله کردند و
گرفتند پیراهنم را پاره کردند
از جلوِ
از عقب
از راست
از چپ
حتی می خواستند شلوارم را هم در بیاورند
آن ها اشتباه می کردند
آن ها واقعا فکر می کردند
من یوسف هستم
آن سيب زميني که ديروز ظهر
هنگام خرد کردناش
دستت بريده شد
شايد عشق من باشد
چه مي شود کرد
با معشوقه هاي معاصر
به جاي پوست گرفتن از ترنج يا پرتقال
سيب زميني پوست مي گيرند
يا پياز خرد مي کنند.
به احترام تو
خم می شوم و کلاه از سر بر می دارم
حالا نوبت توست
گره روسری ات را
باز می کنی؟
این هم تصویری از دیزگاه ما

تبر را به زمین می اندازد و
پای بت زیبا می افتد و
های های گریه سر می دهد
ابراهیم
و چند خرده داستان بخوانید در خرده روایت ها http://dastan88.blogfa.com/