تبليغاتX
قابیل توبه می کند
 

 

پرنده اگر باشی

حتا جغد یا کلاغ

شاخه خواهم شد

 

 

هر جای این دنیا که بنشینی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

مجموعه داستان کوتاه کوتاه " چشم هایش گریان دست هایش خونین" نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه که این جانب باشم منتشر شد. این مجموعه در فضای انقلاب و  دیکتاتوری اعلی حضرت شاه شاهان رقم می خورد و موسسه شهرستان ادب منتشر کرده است. و در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. اگر به دست بگیرید فکر نمی کنم بیشتر از یک ساعت وقتتان را بگیرد.

بد نیست که حقیر از تمامی بررس های وزارت ارشاد تشکر کنم بالاخره بعد از حذف یک داستان به این مجموعه اجازه نشر دادند. کما این که به مجموعه داستان"خرده روایت هایی در باب چشم" که قرار بود از ققنوس منتشر شود هنوز مجوز نداده اند و از سال ۱۳۸۸در انتظار مجوز است. و رمان نازنینم" به هر سیبی فقط یک گاز می زنم"  ماه ها در انتظار جواز نشر است از طریق نشر چشمه.

باز هم تشکر می کنم از همه ی آنها.

 

 

 یاد آوری: کتاب های بنده را می توانید در نمایشگاه امسال تهیه کنید:

۱- چشم هایش گریان دست هایش خونی/ مجموعه داستان/ غرفه شهرستان ادب و نشر سلمان پاک

۲- بلبل و بلدزر عاشق/ مجموعه شعر/ دفتر شعر جوان

۳- من آسمان ندارم/ مجموعه شعر/ نشر فصل پنجم

۴- قابیل توبه می کند/ مجموعه شعر/ نشر هنری رسانه ای اردیبهشت

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

ماه و گربه را می دانم

آن سیب سرخ

چگونه ازشاخه های لختت بالا رفته

 

درخت عزیز

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:27 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

چند روز پیش مهمان علی بن موسی الرضا بودم در یکی از صحن های حرم منظره ای را دیدم که این شعرک در ذهن و زبانم جاری شذ

 

 

سر مزار شیخ نخودکی

نجوای باکره ها

کاش می دانستم چه جور شوهری می خواهند

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:10 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

در تنگ سفره هفت سین تان

کاش من بودم

 

آن ماهی سرخ مرده

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 3:55 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 کنار تو

و کنار هزار  لیلی  دیگر

 

 باور کنید فقط مجنونی تنها هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:18 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

وقتی  از آسمان سنگ می بارد و

 سگی هر صبح

پاچه ام را می گیرد

 

نمی گویم حالم خوب است

می دانم  اگر باور هم  بکنی  خیلی دیر می شود

پس حالم را تا چند سالی هیچ نپرس

 

 دیگر غمی ندارم

از باریدن سنگ

اینکه  هر روز سرم بشکند نمی ترسم

تنها نگرانی من این است

از آسمان سنگ نه

 سگ ببارد صبح ها.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 6:23 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

برای من  بی فایده نبود

                          جنگ!

کندوها وقتی منفجر شدند

هر شب

روي گلي خوابيدم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:39 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

گاهي به خواب مي­رود

گاه بلند مي­شود و روبه قبله پارس مي­کند

سگِ بيمار 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 3:25 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 نه بلبلی می بینم در این شهر

نه حتی تک درختی که در شاخه اش گنجشکی بق کرده باشد

آوازش  پیش کش

 

نه معشوقه ای دارم

و نه حتی کسی که بهش بگویم دندانم درد می کند

یا موهایم هر روز می ریزد در خیابان                 کچل می شوم

 

مجبورم کنار دیوار بتنی بایستم و  به سایه  ام بگویم: دوستت دارم/ برو گم شو/ لعنتی/ دیگه دوستت ندارم عزیز/ اح  بس کن دیگه

 

بعد می گویند چرا شاعر خوبی نیستی

 هیچ کس نمی داند من هیچ گهی نیستم

 

 ........................................................................................................................................

نشریه الکترونیکی:ستون خوانندگان: ما به یک آخوند ساده نیازمندیم سر بزنید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 3:14 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

جلسه نقد مجموعه داستان رویاهای بیداری با حضور نویسنده کتاب: محمدرضا گودرزی و منتقدین محترم: سیدمهدی موسوی نژاد و زهره  میرعارفین بر گزار می گردد

زمان: پنج شنبه ۶ بهمن ساعت ۱۶

مکان: قم. خیابان صفاییه. کوچه ۲۱. فرعی اول دست چپ. مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 6:16 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

مي­خواستم به يادت باشم

هر روز

از ساعت يازده و پنجاه و يک دقيقه تا يازده و پنجاه و دو دقيقه

 

مي­دانم چقدر خوشحال مي­شدي

 اگر مي­دانستي يک شاعر يک دقيقه به يادت سکوت مي­کند

کاش مي­دانستي

 هر روز  بيست و چهار ساعت و پنجاه و نه ثانيه دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 6:37 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

مي­گويم: دوستت دارم

فکر مي­کني حرفِ سياسي مي­زنم

 

 

 تو نمي­داني

حتي بلدزرها هم شب­ها به چشمي فکر مي­کنند

که درخشان است

 

 

پس وقتي حرفِ سياسي مي­زنم

بدان که دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:28 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

روزها به چشم  های سیاه تو فکر می کنم

شب ها

به تراکتور خسته ای

 که در  وسط مزرعه ی گندم  آرامیده است

 

  فردا می خواهم به تشییع جنازه ی خودم بروم 

 می آیی؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 4:36 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

۱

پیراهن سیاه را

که  دوخت برای خدا

وقتی آفتاب در کربلا به خاک افتاد

 

 

 

 

 

 

 

۲

آه

ظهر روز دهم

آه

 

 

 

 

 

 

۳

اسب ها تاختند و رفتند

یا

                   ح                   س

         ی

                         ن

 

 

چه گونه جمع کند روی بوریا

 اینها را زینب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 2:28 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

نگران بمبی هستم

که در گوشه ی قلبم کاشته ای  و

نرفته ای

ده

نه

هشت

هفت

...

 

 

احتیاط کن

تروریست عزیز

 اگر در آغوشت بترکم

عشق سرنوشت دیگری خواهد داشت

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 6:17 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

ابراهیم و موسی

مجادله می کنند

بر سر زلیخا

در لایه های زیرین متن مقدس قرآن کریم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 1:14 توسط ا. اکبری دیزگاه |





 دعوا می کند با امام رضا

دخترک

: چرا عروسکم را شفا ندادی؟



+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:59 توسط ا. اکبری دیزگاه |







صبح امروز

غسل جنابت                          نه


غسل میت کردم


وقتی شب خواب رفتن ات دیدم.








....................................................................................................................

داستان ظلمت نفسی را در اینجا ببینید

http://balkon.ir/weblog/?p=396

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 15:54 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

نه از تو خبری شد

نه از هیچ کس دیگر

بلند شوم

آشغال ها را بگذازم دم در

 

 

شاید

 گربه ای در کوچه باشد

شاید

 

........................................................................................................................................

 

کارگاه شعر و داستان بر گزار می گردد

سه شنبه ها ساعت ۶            کارگاه شعر

چهار شنبه ها ساعت ۶          کارگاه داستان

 

مکان: قم- خیابان صفاییه کوچه ۲۱- فرعی اول دست راست - معاونت فرهنگی هنری دفتر تبلیغات

             ضمناْ شرکت برای عموم آزاد می باشد.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 7:34 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

گیج کرده

همه ی دکترهای شهر را

ضربان قلب من

آنها نمی دانند

که

 

 

 متخصص قلب من                       تویی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:56 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

کلید را می چرخانم

در را باز می کنم

می آید غبار از سر و رویم می تکاند

بعد آرام آرام

به آغوشم می کشد

 

تنهایی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 10:42 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

تو رفته ای و

 

من   به  هر  کتاب مقدسی استخاره می کنم

می گوید:

" دوست داشتن بی فایده است"

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 10:13 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

مرض قند گرفتیم

از فرط شرب شربت آبلیمو

 

پس

کی

می آیی

آقا؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 1:41 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

از کندن کوه منصرف شد

مشغول دل کندن است

 

 

فرهاد

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 2:33 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

وقتی که نیستی

احساس گاوی را دارم

به درختی بسته شده است در حیاط  کشتار گاه

 

گاهی ماغ می  کشد

گاهی شاخ به شاخه ها می ساید

 

او نمی داند که عشق قصاب است

تو که می دانی            اما جواب نمی دهی.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 4:11 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

 

 

 ۱

هیچ وقت نگاهم نکردی

 

 سالهاست نشسته ام

 

 جلوی آینه 

 

چشم چرانی می کنم

 

 

۲

مثل دکمه ای به شلوارم می دوزم

تو را

با نخ سرخ ابریشمی

با سوزنی نازک

 

تا هیچ سوراخی آسیب نبیند

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 8:0 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

 

ابرها زیر چتر تو می بارند

 

تنها من نیستم

 

که خیسی ات را دوست دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:25 توسط ا. اکبری دیزگاه |

 

 

 

آغوشت غاری است

وسوسه می کند

همه را برای پیامبر شدن

 

من فقط می خواهم چهل روز عبادت بکنم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 4:3 توسط ا. اکبری دیزگاه |





شب زنده دار تر

از  تير چراغ برقم


حاجت ام را نمي دهي؟





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 15:33 توسط ا. اکبری دیزگاه |