پرنده اگر باشی
حتا جغد یا کلاغ
شاخه خواهم شد
هر جای این دنیا که بنشینی
مجموعه داستان کوتاه کوتاه " چشم هایش گریان دست هایش خونین" نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه که این جانب باشم منتشر شد. این مجموعه در فضای انقلاب و دیکتاتوری اعلی حضرت شاه شاهان رقم می خورد و موسسه شهرستان ادب منتشر کرده است. و در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. اگر به دست بگیرید فکر نمی کنم بیشتر از یک ساعت وقتتان را بگیرد.
بد نیست که حقیر از تمامی بررس های وزارت ارشاد تشکر کنم بالاخره بعد از حذف یک داستان به این مجموعه اجازه نشر دادند. کما این که به مجموعه داستان"خرده روایت هایی در باب چشم" که قرار بود از ققنوس منتشر شود هنوز مجوز نداده اند و از سال ۱۳۸۸در انتظار مجوز است. و رمان نازنینم" به هر سیبی فقط یک گاز می زنم" ماه ها در انتظار جواز نشر است از طریق نشر چشمه.
باز هم تشکر می کنم از همه ی آنها.
یاد آوری: کتاب های بنده را می توانید در نمایشگاه امسال تهیه کنید:
۱- چشم هایش گریان دست هایش خونی/ مجموعه داستان/ غرفه شهرستان ادب و نشر سلمان پاک
۲- بلبل و بلدزر عاشق/ مجموعه شعر/ دفتر شعر جوان
۳- من آسمان ندارم/ مجموعه شعر/ نشر فصل پنجم
۴- قابیل توبه می کند/ مجموعه شعر/ نشر هنری رسانه ای اردیبهشت
ماه و گربه را می دانم
آن سیب سرخ
چگونه ازشاخه های لختت بالا رفته
درخت عزیز
چند روز پیش مهمان علی بن موسی الرضا بودم در یکی از صحن های حرم منظره ای را دیدم که این شعرک در ذهن و زبانم جاری شذ
سر مزار شیخ نخودکی
نجوای باکره ها
کاش می دانستم چه جور شوهری می خواهند
در تنگ سفره هفت سین تان
کاش من بودم
آن ماهی سرخ مرده
کنار تو
و کنار هزار لیلی دیگر
باور کنید فقط مجنونی تنها هستم
وقتی از آسمان سنگ می بارد و
سگی هر صبح
پاچه ام را می گیرد
نمی گویم حالم خوب است
می دانم اگر باور هم بکنی خیلی دیر می شود
پس حالم را تا چند سالی هیچ نپرس
دیگر غمی ندارم
از باریدن سنگ
اینکه هر روز سرم بشکند نمی ترسم
تنها نگرانی من این است
از آسمان سنگ نه
سگ ببارد صبح ها.
برای من بی فایده نبود
جنگ!
کندوها وقتی منفجر شدند
هر شب
روي گلي خوابيدم
گاهي به خواب ميرود
گاه بلند ميشود و روبه قبله پارس ميکند
سگِ بيمار
نه بلبلی می بینم در این شهر
نه حتی تک درختی که در شاخه اش گنجشکی بق کرده باشد
آوازش پیش کش
نه معشوقه ای دارم
و نه حتی کسی که بهش بگویم دندانم درد می کند
یا موهایم هر روز می ریزد در خیابان کچل می شوم
مجبورم کنار دیوار بتنی بایستم و به سایه ام بگویم: دوستت دارم/ برو گم شو/ لعنتی/ دیگه دوستت ندارم عزیز/ اح بس کن دیگه
بعد می گویند چرا شاعر خوبی نیستی
هیچ کس نمی داند من هیچ گهی نیستم
........................................................................................................................................
نشریه الکترونیکی:ستون خوانندگان: ما به یک آخوند ساده نیازمندیم سر بزنید
جلسه نقد مجموعه داستان رویاهای بیداری با حضور نویسنده کتاب: محمدرضا گودرزی و منتقدین محترم: سیدمهدی موسوی نژاد و زهره میرعارفین بر گزار می گردد
زمان: پنج شنبه ۶ بهمن ساعت ۱۶
مکان: قم. خیابان صفاییه. کوچه ۲۱. فرعی اول دست چپ. مرکز فرهنگی هنری دفتر تبلیغات
ميخواستم به يادت باشم
هر روز
از ساعت يازده و پنجاه و يک دقيقه تا يازده و پنجاه و دو دقيقه
ميدانم چقدر خوشحال ميشدي
اگر ميدانستي يک شاعر يک دقيقه به يادت سکوت ميکند
کاش ميدانستي
هر روز بيست و چهار ساعت و پنجاه و نه ثانيه دوستت دارم
ميگويم: دوستت دارم
فکر ميکني حرفِ سياسي ميزنم
تو نميداني
حتي بلدزرها هم شبها به چشمي فکر ميکنند
که درخشان است
پس وقتي حرفِ سياسي ميزنم
بدان که دوستت دارم.
روزها به چشم های سیاه تو فکر می کنم
شب ها
به تراکتور خسته ای
که در وسط مزرعه ی گندم آرامیده است
فردا می خواهم به تشییع جنازه ی خودم بروم
می آیی؟
۱
پیراهن سیاه را
که دوخت برای خدا
وقتی آفتاب در کربلا به خاک افتاد
۲
آه
ظهر روز دهم
آه
۳
اسب ها تاختند و رفتند
یا
ح س
ی
ن
چه گونه جمع کند روی بوریا
اینها را زینب.
نگران بمبی هستم
که در گوشه ی قلبم کاشته ای و
نرفته ای
ده
نه
هشت
هفت
...
احتیاط کن
تروریست عزیز
اگر در آغوشت بترکم
عشق سرنوشت دیگری خواهد داشت
ابراهیم و موسی
مجادله می کنند
بر سر زلیخا
در لایه های زیرین متن مقدس قرآن کریم
دعوا می کند با امام رضا
دخترک
: چرا عروسکم را شفا ندادی؟
صبح امروز
غسل جنابت نه
غسل میت کردم
وقتی شب خواب رفتن ات دیدم.
....................................................................................................................
داستان ظلمت نفسی را در اینجا ببینید
http://balkon.ir/weblog/?p=396
نه از تو خبری شد
نه از هیچ کس دیگر
بلند شوم
آشغال ها را بگذازم دم در
شاید
گربه ای در کوچه باشد
شاید
........................................................................................................................................
کارگاه شعر و داستان بر گزار می گردد
سه شنبه ها ساعت ۶ کارگاه شعر
چهار شنبه ها ساعت ۶ کارگاه داستان
مکان: قم- خیابان صفاییه کوچه ۲۱- فرعی اول دست راست - معاونت فرهنگی هنری دفتر تبلیغات
ضمناْ شرکت برای عموم آزاد می باشد.
گیج کرده
همه ی دکترهای شهر را
ضربان قلب من
آنها نمی دانند
که
متخصص قلب من تویی
کلید را می چرخانم
در را باز می کنم
می آید غبار از سر و رویم می تکاند
بعد آرام آرام
به آغوشم می کشد
تنهایی
تو رفته ای و
من به هر کتاب مقدسی استخاره می کنم
می گوید:
" دوست داشتن بی فایده است"
مرض قند گرفتیم
از فرط شرب شربت آبلیمو
پس
کی
می آیی
آقا؟
از کندن کوه منصرف شد
مشغول دل کندن است
فرهاد
وقتی که نیستی
احساس گاوی را دارم
به درختی بسته شده است در حیاط کشتار گاه
گاهی ماغ می کشد
گاهی شاخ به شاخه ها می ساید
او نمی داند که عشق قصاب است
تو که می دانی اما جواب نمی دهی.
۱
هیچ وقت نگاهم نکردی
سالهاست نشسته ام
جلوی آینه
چشم چرانی می کنم
۲
مثل دکمه ای به شلوارم می دوزم
تو را
با نخ سرخ ابریشمی
با سوزنی نازک
تا هیچ سوراخی آسیب نبیند
ابرها زیر چتر تو می بارند
تنها من نیستم
که خیسی ات را دوست دارم
آغوشت غاری است
وسوسه می کند
همه را برای پیامبر شدن
من فقط می خواهم چهل روز عبادت بکنم
شب زنده دار تر
از تير چراغ برقم
حاجت ام را نمي دهي؟